سيد صادق سجادى
402
تاريخ برمكيان ( فارسى )
بگفت و در دل جعفر خوشى و طرب بيش از پيش ظاهر گشت و او را آفرينها كرد . و در اين غزل چهار بيت نيكو بود . بعد از آن به غلام اشارت فرمود تا چهارصد دينار مرا دهند . من دلشكسته شدم و با خود گفتم از اينچنين مكرّمى چهارصد دينار انعام يابم ؟ چون دينار پيش من آوردند ديدم كه هر دينارى صد هزار « 1 » دينار بود . چون آن مبلغ يافتم با خود انديشه مىكردم كه مگر در خواب مىبينم . خواستم تا باز گردم امّا [ از ] فرط حيرت [ قوت ] برخاستن نداشتم « 2 » چرا كه نه آنچنان مجلسى ديده بودم و نه آنقدر انعام از كسى يافته بودم . فرمود تا زمانى ديگر نشستم . درين حالت كنيزك خدمت كرد و گفت اگر فرمان باشد من هم چيزى پدر خود را بدهم . فرمود كه سخت نيكو باشد . كنيزك درجى از جواهر و تختى « 3 » از جامهء قيمتى مرصّعى كه در جمال آيتى بود با زر و زيور به من بخشيد . از آن مجلس چنان بازگشتم كه كسى از بهشت يا حور العين باز گردد . و هرچند گاه ملازم خدمت بودم غزلهاى بسيار آن كنيزك را ياد دادم و نام آن كنيزك ريحانه بود و غزل در غايت فصاحت و لطافت انشاد كردى و چنان گفتى كه مرغ از هوا فرود آوردى ؛ و اجر آن چون من حساب كردم خارج از آنكه از جعفر يافته بودم دويست و پنجاه قطعه جامهء قيمتى و بيست و سه هزار دينار صد مثقالى و يك درج جواهر و صد و بيست دانه مرواريد گرانمايه از ريحان كه او را دختر خود خوانده بودم به من رسيده بود . چنان از دولت او مستغنى گشتم كه ديگر محتاج هيچ درى نشدم . و چندان املاك بخريدم كه اولاد مرا در قرنهاى دراز كافى باشد . جزاى جعفر خداى تعالى دهد و اللّه اعلم . خلق دست بردندى با حق تعالى و مناجات كردندى و گفتندى كه الهى در سابقهء ازل نمىدانيم كه جرم ما چه بود كه در زمان پيغمبر عليه السّلام و صحابه رضوان اللّه عليهم اجمعين ، [ و ] در زمان برامكه رحمهم اللّه زاده نشديم و بديشان نرسيديم تا در دنيا فراغتى از جود [ و ] كرم ايشان حاصل مىكرديم . . . « 4 » ذلك روزگارى به سر مىبريم ، و لا الدين معمورة و لا العيش طيب . و اللّه اعلم بالصّواب و اليه المرجع و المآب .
--> ( 1 ) . در متن چنين است . ( 2 ) . متن : ندارد . نسخههاى ديگر ندارند . ( 3 ) . متن : درستى . تصحيح از ك . اساس ندارد . ( 4 ) . يك كلمه در اينجا در هيچ نسخهاى خوانده نشد .